
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد.
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که...!
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم؟!
چرا تو به این سادگی از من دل بریدی؟!
و چرا تو از راه رسیدی و پادشاه تک تک این ترانه ها شدی؟!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد،
اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم،
می بخشمت که از من دل بریدی و
حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید.
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و
بغضی که از هر چه بود از شادی نبود،
بغضی که به دست تو شکست و
چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی،
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود،
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد،
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم،
به حرمت بوسه هایمان...
...نــــه...
!...تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ...!
تقدیم به عشقم(ر)

